تبليغاتX
میزتحریری در جنگل شروود

میزتحریری در جنگل شروود

همه چیز ، آن چیزی نیست که به نظر می رسد


انگار همین چند روز پیش ها بود که مادر آن عروسک خوشگله را که گذاشته بودش توی آن ساک بزرگه بهم داد و گفت :"هم قد و قواره ی خودته" . بعد هم شروع کرد به تعریف و تمجید از هدیه ی چشم آبی اش...من اما شبها که نگاهم می افتاد به چشم های آبیِ عروسک خوشگله هول برم می داشت..آخه چشمهاش یک حالتِ مرموزی داشت..مثلن اینکه عروسکه خون آشام باشد و یکهو بیاید تکه تکه ام کند، شبها یکی از تخیلاتم بود.با همه اینها هیچوقت به مادر نگفتم عروسکه را دوست ندارم چون شبها من را می ترساند،نه به این خاطر که دل مادر نشکند،برای خودم اُفت داشت، خیلی اُفت داشت که بفهمند از یک عروسک خوش بر و رو می ترسم..

گویا کاینات هوای یک دختربچه ی شش ساله را داشتند! عروسک خوشگله یک روز گم و گور شد..واقعن سر به نیست شد و من هم هیچ تلاشی برای پیدا کردنش نکردم.شاید هم طعمه ای بهتر از من پیدا کرد و رفت تا یک شب تکه تکه اش کند..

آخ! که یک وقتهایی چه زود می گذرد..از اینها که گفتم چهارده سالی گذشت و انگار همین دیروز بود. چقدر دلم برای آن دختر بچه ی خیال پردازی که از همان روزها غرور را برای بعدهایش سرمشق می زد تنگ است و بهش فکر می کنم!

خاطره باز شده ام تازگی ها..

- بیست ساله شدم -


   91/01/17  ... خانوم رابین ‖ 

- مرد حسابی! بهت میگم ندارم! چرا نمی فهمی؟

- نداری؟ مگه میشه نداشته باشی؟به من ربطی نداره.باید جور کنی!

- آخه مرد حسابی! تو خجالت نمی کشی؟ مردِ گنده پاشده اومده دمِ خونه ی من! خجالت بکش!

- تو باید خجالت بکشی با این سن و سالت دروغ میگی!

- بیا! فعلن اینو بگیربرو پی کارت ،بعد از عید بیا باقیشو بگیر..

- همین؟! 50 تومن؟ این به چه دردم میخوره؟

- میگم ندارم! به پیر ، به پیغمبر! نـَـ....دا...رم!..

...

اینها اولین صداهایی است که آن موقع صبح توی گوشم می پیچد و کنجکاوم می کند همانطور که چشمهایم را می مالم خودم را به پشت پنجره برسانم و به کوچه ی خلوت چشم بدوزم...این یارو- که کاسکت سیاه روی سر دارد و دستکشها و کاپشن چرم پوشیده و موقع حرف زدن دستهایش توی هوا به چیزی نامرئی چنگ می زند – را تا به حال ندیده ام..ولی آن یکی را – که دکمه های پیراهنش باز است و عرق گیر آبی پوشیده و مدام به سیگارش پک می زند و سرش را تکان می دهد – انگار می شناسم.در ِ نیمه باز خانه شان هم می گوید که همسایه ی روبرویست..بعد از چند دقیقه ای که با آن چشمهای پف کرده ماجرا را از پشت پنجره دید می زنم،دستگیرم می شود که آن یارو شاگرد مغازه ی این یکی است و آمده برای گرفتن حقوقِ نگرفته اش..یک نفرِ سوم هم هست که نمی بینم اش، فقط یک جمله را که خطاب به شاگرد مغازه می گوید میشنوم :"دمِ عیده ، شما کوتاه بیا ".بعد از کلی جر و بحث ، شاگرد به همان 50 تومانِ به درد نخور راضی می شود و میرود پی کارش.

...

این روزها هیچ چیز رنگ و بوی خاصی ندارد..پرده های شسته که همان بوی پودر رخت شویی را دارد،در و دیوار آشپزخانه هم که بوی گندِ جرم زدا می دهد.لولاهای در هم که هنوز بوی روغنِ غلیظ پس می دهد..

اما یک حسِ ناشناخته ی لعنتی هست که نمی گذارد بی  خیالِ نوروز باشم..

نمیدانم ، شاید هم اصلن قرار نیست چیزی رنگ و بوی خاص یا متفاوتی داشته باشد..شاید بوی عید خلاصه می شود توی همان عیدی و توپ و کاغذ رنگی و ماهی دودیِ وسط سفره ی نو..شاید هم خلاصه شود توی همان کلمه ای که بعضی وقتها از دهن یکی می پرد تا آب سردی باشد  روی همه ی گُر گرفتن ها :" دمِ عیده، کوتاه بیا "..


   90/12/28  ... خانوم رابین ‖ 


حالا این وسط " پونه " چه حسی به "مار " دارد؟!

اصلن این تقلای به نظر ابلهانه ی پونه دلیلی هم دارد؟!


   90/11/29  ... خانوم رابین ‖ 

 

 

تا به حال دقت کرده اید که اگر شما

نخواهید که یک سری چیزها را بخواهید

 چه تنگه هایی یعنی تنگناهایی را باید رد کنید؟!

 

   90/08/15  ... خانوم رابین ‖ 

-بعضی وقتها که می گویی " زندگی جاریست.." یاد شیرهای نیمه باز آب خوری مدرسه ها می اندازی ام...



   90/06/02  ... خانوم رابین ‖ 

اینکه خیلی وقت است پشت این میز تحریر خیالی ننشسته ام و قلم را توی دستم نگرفته ام و چیزی ننوشته ام ،دلیلش مشغله ی زیادم نیست.راستش از بی حوصلگی و دل زدگی هم نیست.

وقتهایی هست که زندگی ات می رود توی حال اغما! دچار یکجور ایست و کرختی می شوی و چاشنی روزهایت می شود نوسان های گاه به گاهی که قدشان به یک ساعت هم نمی رسد..

وقتهایی که هدفت کم رنگ می شود.یا اصلن گم اش می کنی. یا وقتهایی که به خودت می گویی"این" دلیل خوبی نیست که به خاطرش بدوی یا قید بعضی چیزها را بزنی..

وقتهایی که تازه می فهمی زندگی اصلن آن شکلی که تو فکر می کرده ای نیست.

وقتهایی که ترس برت می دارد و توی لاک خودت میروی تا شاید اوضاع رو به را ه شود.

...

با اینکه هنوز اوضاع رو به راه نشده و من از بی هدفی این روزها بدجوری می ترسم، ولی باز دلم خواست که پشت این میز تحریر خیالی بنشینم و قلم را توی دستم بگیرم و چیزی بنویسم..

فعلن همین.


   90/05/23  ... خانوم رابین ‖ 

این روزها چیزی که این حوالی زیاد پیدا می شود نم های ریز و درشت باران است.دست کم دل آدم خوش می شود به اینکه چند روزی هوای پاکتری می فرستد توی ریه هایش..

باران که می بارد ، من کرخت می شوم.مچاله می شوم روی تخت و گوشم را می دهم به سمفونی ابرهای خاکستری.و نگاهم را کوک می زنم به در و دیوار و سقف اتاق.

خوبی ابرها این است که هوای دلشان را دارند.دلشان که بخواهد،می بارند.داد می زنند.محو می شوند.مراعات  نمی کنند.

مچاله می شوم روی تخت و به بچگی ام فکر میکنم.من هم بچه که بودم هوای دلم را داشتم.هوای آرزوهایم را!..

چقدر شکل آرزوهایم فرق داشت! سر و تهش را که می زدی خلاصه می شد توی ابر و ماه و آسمان!..اما حالا...

بچه که بودم آرزوهایم بزرگ بود.خیلی بزرگ.

   90/02/18  ... خانوم رابین

تو آن پالتوی سفید من را که دکمه های مشکی داشت یادت نیست.همانکه عاشقش بودم و هوس پوشیدنش از همان اولین روز زمستان توی دلم بود.همان پالتوی سفید که وقتی می پوشیدمش انگار توی ابرها سیر می کردم..همانکه یک روز به خاطر حواس پرتی ابلهانه ام موقع خوردن ساندویچ رویش کچاپ ریخت و لکه شد و من بی خیال پی اش را نگرفتم به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شود لابد ..ولی نشد.بعدها هرچه شستم اش پاک نشد..حتی یکبار مادر به خشکشویی داد که بشویند ولی فایده نداشت..مادر گفت کارگری که توی خشکشویی کار می کرده گفته این لباس چرک مرده شده.گفته بعضی لکه ها دیر که شود می میرند.باید تا زنده اند پاک شوند.

چرک مرده شد و حسرت دوباره پوشیدنش را توی زمستانهای سرد به دلم گذاشت...

حالا بعد از این همه سال ، موقع خانه تکانی عید و شخم زدن و زیر و رو کردن وسایل قدیمی باز سر و کله ی آن پالتوی دلربای زمستانی ام پیدا شده.حالا دیگر آستینش نیم متری کوتاه است برایم..کهنه شده ولی لکه ی سمج و بدقواره اش هنوز توی چشم می زند.حتی بیشتر از قبل.

بعید نیست اگر بگویم دل آدم هم کم ندارد از آن پالتوی سفید کوچولو..حواست که نباشد لکه می شود.لکه اش می کنند.وقتی لکه شد اگر پی اش را نگیری می شود چرک..به قول آن کارگر خشکشویی لکه را تا تازه است،تا زنده است، باید شست و پاک کرد...

نوروز کم بهانه ای نیست برای یک رفت و روب حسابی!

هرچند هستند لکه هایی که هیچوقت پاک نمی شوند از بس که کهنه اند.اما شاید بشود کاری برای آنها که تازه اند کرد!


   89/12/25  ... خانوم رابین ‖ 

رفتم سیب بچینم.روزهای قبل هم رفته بودم ولی هر بار دست از پا دراز تر با سبد خالی برمی گشتم..راستش داشتم ناامید می شدم.اما انگار آن روز اوضاع فرق می کرد..از دم صبح بوی باران می آمد.و وقتی بوی باران می آید انگار  که چراغی تهِ دلت روشن شده باشد ، دلگرم می شوی..پس سبدم را برداشتم و باز راهِ همیشگی را رفتم.هوا صاف و آفتابی بود و من نمی دانستم چرا باز هم بوی باران می آید!..رفتم تا رسیدم به همان درخت بزرگ و سرسبز.سایه اش آدم را قلقلک می داد برای یک چُرت درست و حسابی..نگاهم افتاد به شاخه ها که پر شده بودند از سیبهای سرخ.باورم نمی شد..توی دلم گفتم اینها سرخ ترین سیبهای تمام دنیا هستند!..روی پنجه ام بلند شدم و یکی را چیدم.و بعد یکدفعه پاهایم از زمین کنده شد.شاید از خوشحالی بال درآورده بودم..نشستم روی شانه های باد و باد مرا برد به یک جای دور که پر بود از درختهای سیب.سرخ ترین سیب های دنیا!..آدمهای دیگری هم آنجا بودند و با ولع سیبها را گاز می زدند.من مات و مبهوت بودم، حواسم درگیر جذبه ی آن باغ بود.یعنی همه ی آن آدها هم بال درآورده بودند؟ روی شانه های باد سوار شده بودند؟..یکی آز همان آدمها جلو آمد و رو به من گفت:معطل چه هستی؟..سبت را گاز بزن!..اینجا که می آیی فقط باید به خوردن سیبها فکر کنی..آدم که همیشه بوی باران را حس نمی کند!

 


   89/11/12  ... خانوم رابین ‖ 

مثل هرشب نشسته بودم پشت میز و دستهایم را تکیه گاه سرم کرده بودم.حواسم آنجا نبود،لی لی کنان رفته بود تا "فردا" و داشت با کارهای کوچک وبزرگی که قرار بود روی سرم آوار شوند کلنجار می رفت. که دیدم درِ اتاق باز شد ،و مردی با هیبتی غریب که اصلاً شبیه مردهای این حوالی نبود آمد توی اتاق..قدش بلند بود و تا سقف می رسید.لباس مشکی بلندی پوشیده بود و یک چمدان کوچک هم دستش بود.صورتش مهربان بود.موهای خرمایی و ریش پرپشتی داشت.

وقتی آمد و کنارم نشست اتاق روشن شد و بوی گلاب همه جا پخش شد و من خیال کردم صبح شده.

گفت:"بیا حرف بزنیم.می خواهم چمدانم را پر کنم.انگار چیزهایی هست که تو را می ترساند.چیزهایی که توی قلبت سنگینی می کند."...و من اشک ریختم و شروع کردم به حرف زدن.از همه چیز گفتم.آنقدر حرف زدم که خوابم برد..خوابم برد ولی دستی را که موقع رفتن روی سرم کشید حس کردم .

بیدار که شدم اتاق تاریک و روشن بود.انگار تازه داشت صبح می شد...

می دانم که همه اش خواب بود.اما اگر خواب بود پس چرا حالا که بیدارم دیگر چیزی توی قلبم سنگینی نمی کند و اتاق هنوز بوی گلاب می دهد؟..


   89/10/26  ... خانوم رابین

بین راهروهای فروشگاه ، بین قفسه های مواد خوراکی قدم می زنم.سبدم خالیست.عجله ای هم برای پر کردنش ندارم.هر چند موزیکی که توی فضا پخش می شود کلافه ام کرده، ولی عادت دارم...موبایلم زنگ می خورد.پسرم است.حالم را می پرسد و احوال خودش را می گوید .وانمود می کنم از شنیدن صدایش خوشحالم..دو سالی می شود که ندیدمش.از همان موقعی که عاشق یکی از هم کلاسی های دبیرستانش شد و با هم رفتند تا یک جای دور زندگی مشترکشان را شروع کنند..خودش و آن پسرِ هم کلاسی اش..توی این دو سال همیشه او زنگ می زند و حرف می زند. کمی از زندگیشان می گوید.از اینکه با هم خوشبختند و آن پسره هم خیلی دوستش دارد.حرفهایش که تمام می شود ، قطع می کند.. باز هم تهوع بهم دست داده.تازگیها وقتی به پسرم فکر می کنم حالت تهوع می گیرم.بیست سال پیش هم وقتی که توی شکمم وول می خورد این حالت را داشتم..یک ساعتی هست که بین قفسه ها چرخ می خورم.سه تا کنسرو لوبیا برداشته ام.پولش را می دهم .تا خانه آنقدرها راه نیست. پیاده می روم..از آسانسور خوشم نمی آید.آنجا هم موزیک پخش می شود..پله ها را تازه برق انداخته اند.دلم نمی آید برای سرایدارها کار بتراشم.کفشهایم را دستم می گیرم و پله های خیس را بالا می روم..در را که باز می کنم دخترم را می بینم که وسطِ هال با دوست پسرش عشقبازی می کنند. من را که می بینند می روند توی اتاقش.کنسروها را می گذارم توی یخچال.به پاهایم نگاه می کنم.خیسی پله ها و سردیشان بی تاثیر نبوده و پاهایم حسابی یخ زده..شاید شوهرم هم قبل از مردنش روی پله های خیس راه رفته بود.او هم  پاهایش بدجوری سرد بود..تنم می لرزد.به خاطر بادیست که از پنجره می آید و می پیچد به پاهایم. پنجره را می بندم.از پشت پنجره می توانم پشت بام آپارتمان روبرویی را ببینم.قدیم ها وقتی باد مثل حالا بی وقفه می وزید بادبادکهای کاغذیمان را راهی می کردیم که بروند بالا.خیلی بالا.ولی قبلش زیر منگوله های رنگی شان زمزمه می کردیم وقتی آن بالا بالاها رسیدند سلام ما را هم برسانند.و می رساندند..قدیمها از حیاط خانه تا پشت بام چهار متر بیشتر فاصله نبود..حالا پشت بام ها رفته اند بالا.خیلی بالا. هرکسی نمی رود روی پشت بام. مگر آنهایی که بخواهند خودشان را پرت کنند پایین...

دخترم هنوز با آن پسره توی اتاق هستند..کانالهای تلویزیون را زیر و رو می کنم.چیزی حواسم را جمعِ خودش نمی کند.کمی پول بر می دارم و کفشهایم را دستم می گیرم و باز پله های خیس را پایین می روم. می روم سمت فروشگاه مواد شوینده...یادم باشد امشب هرجور شده بروم روی پشت بام...


   89/10/09  ... خانوم رابین ‖ 

صدایشان که بلند می شود می روم سراغ جاروبرقی.روشنش می کنم روی ماکسیمم درجه.بعد خودم لم می دهم روی مبل.لوله ی جاروبرقی را نزدیک گوشم می گیرم.همانجا نگهش می دارم.دیگر صدایشان را نمی شنوم.انگار دورند.خیلی دور..لبخند می زنم ولی حس می کنم مغزم دارد می ریزد توی لوله ی جاروبرقی.کمی دورش می کنم.یکدفعه دسته ای از موهایم را می بلعد و می چسبد به پوست سرم.محکم لوله را مچسبم و می کشم روبه سمتی که سرم نیست.تقلا می کند که آن دسته ی موهایم را ریشه کن کند . بالاخره جدا می شود. دستی روی موهایم می کشم .کچل نشده ام.ولی پوست سرم گز گز می کند.انگار که یک چیزی از رویش کنده شده باشد..پایم را می گذارم روی جاروبرقی وبا یک تکان هلش می دهم.دوشاخه اش کنده می شود.بعد گوشه ی لبم را کش می دهم و چشمهایم را ریز می کنم و به جاروبرقیِ مغلوب نگاه می کنم.قیافه اش شبیه شکست خورده ها نیست.لابد از اینهایی ست که می ترسند شکست را قبول کنند. خودش را به آن راه می زند لابد.شاید هم انتظار این برخورد را نداشته.شاید هم فکر نمی کرده کارمان به اینجا بکشد...دیگر صدایشان را نمی شنوم،انگار دعوای آنها هم تمام شده ...

                                         

  ***

- خانم  محترم شما مشکلی ندارید.خوشبختانه توی عکسها و آزمایشها چیزی دیده نمیشه.

- پس چرا من انقدر درد دارم  دکتر؟

- لابد دردِ روحیه خانم محترم.بهتره با روانپزشک مشورت کنید.

-...

-در واقع ، به نظر من شما اعصاب ندارید. خانم محترم!..فکری به حال اعصابتون بکنید!

 

***

صدای قهقه شان رسیده به آسمان..در واقع حواسشان به من نیست. من کمی دورتر که دیده نشوم می نشینم جلوی جارو برقی . زل می زنم بهش.دستم را می گذارم روی بدنه اش و آرام روشنش می کنم.روی مینیمم درجه اش..انگار چیز بزرگی گیر کرده باشد لای خرطومش، خـُرخُـر می کند.خرطومش را حلقه می کنم دور گردنم.دستم را می کشم روی چرخ های فسقلی اش.

می گویم :"بیا مثل دوتا موجود منطقی و با فرهنگ صحبت کنیم"..خـُرخـُر می کند.."ببین ما مشکلی نداریم که. می تونیم با هم حل و فصلش کنیم.واقعآ نیازی به جارو جنجال نیست".."دفعه ی قبل هم تو شروع کردی. من واقعآ متاسفم.باید خودمو کنترل می کردم.اما دیگه گذشته..حالا چیز زیادی نمی خوام ازت.می دونم تو بلعیدیش..می دونم که عصبانی شده بودی.حالا..لطفآ..اعصابِ منو پس بده.." خـُرخـُر می کند..
دستِ آخر خودم را با خرطومش خفه می کنم.. آنها هنوز دارند می خندند..جاروبرقی دیگر خـُرخـُر نمی کند...

                     


   89/09/28  ... خانوم رابین ‖