انگار همین چند روز پیش ها بود که مادر آن عروسک خوشگله را که گذاشته بودش توی آن ساک بزرگه بهم داد و گفت :"هم قد و قواره ی خودته" . بعد هم شروع کرد به تعریف و تمجید از هدیه ی چشم آبی اش...من اما شبها که نگاهم می افتاد به چشم های آبیِ عروسک خوشگله هول برم می داشت..آخه چشمهاش یک حالتِ مرموزی داشت..مثلن اینکه عروسکه خون آشام باشد و یکهو بیاید تکه تکه ام کند، شبها یکی از تخیلاتم بود.با همه اینها هیچوقت به مادر نگفتم عروسکه را دوست ندارم چون شبها من را می ترساند،نه به این خاطر که دل مادر نشکند،برای خودم اُفت داشت، خیلی اُفت داشت که بفهمند از یک عروسک خوش بر و رو می ترسم..
گویا کاینات هوای یک دختربچه ی شش ساله را داشتند! عروسک خوشگله یک روز گم و گور شد..واقعن سر به نیست شد و من هم هیچ تلاشی برای پیدا کردنش نکردم.شاید هم طعمه ای بهتر از من پیدا کرد و رفت تا یک شب تکه تکه اش کند..
آخ! که یک وقتهایی چه زود می گذرد..از اینها که گفتم چهارده سالی گذشت و انگار همین دیروز بود. چقدر دلم برای آن دختر بچه ی خیال پردازی که از همان روزها غرور را برای بعدهایش سرمشق می زد تنگ است و بهش فکر می کنم!
خاطره باز شده ام تازگی ها..
- بیست ساله شدم -


